تبلیغات
محسن طه
قالب وبلاگ قالب وبلاگ

محسن طه
 
هیچ کس "همراه" نیست... تنهای اول ...؛ دارنده بیشترین مشترک مدعی در دنیا !!
عکس



 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 آبان 1390 توسط محسن طه

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است؛ عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:کجا؟ عابد گفت:تا آن درخت برکنم؛ گفت : دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند. در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت: دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟ ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 مهر 1390 توسط محسن طه




دلم گرفته دوباره برایتان آقا

دوباره آمده بر در گدایتان آقا

 

میان زندگی عالمی تو تنهایی

و خالی است غریبانه جایتان آقا

 

پر است گوش من از حرفهای این دنیا

و کر شده است برای صدایتان آقا

 

بیا و سوخته بال مرا شفایی ده

توان بده بپرم در هوایتان آقا

 

به غیر شعر ندارم بضاعتی دیگر

تمام قافیه هایم فدایتان آقا



اللهم عجل لفرج مونالا صاحب العصر والزمان





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 مهر 1390 توسط محسن طه



جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:

ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... گه می‌خوری تو و هفت جد آبادت، خجالت نمی‌کشی؟
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و عکس‌العملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد:
خیلی عذر می‌خوام فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
مرد خشکش زد ...
همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...





نوشته شده در تاریخ جمعه 18 شهریور 1390 توسط محسن طه




جانانی و جان بر تو سپردیم و نمردیم

در هرم نگاه تو فسردیم و نمردیم

نقش است به پیشانی چین خورده ز غیرت
ما جان به در از داغ تو بردیم و نمردیم

ابرو گره درهم زده چشمان شفق رنگ
دندان به لب خویش فشردیم و نمردیم

اقبال نگون بخت نگر كاین همه سر را
تا مرز قدم های تو بردیم و نمردیم

ظرف دل بی حوصله جوش آمد و سر رفت
خون دل جاری شده خوردیم و نمردیم

یك عمر نفس آمد و برگشت و به تسبیح
 
سن دل بی عار شمردیم و نمردیم

ما زنده به عشقیم كه با عشق بمیریم
صدمرتبه از داغ تو مردیم و نمردیم




لینک دانلود




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 شهریور 1390 توسط محسن طه





به شعر گفته‌ام این دفعه درد را بكشد
هنوز صحنه تو در نبرد را بكشد

تو را شبیه غزل یا نه از غزل بهتر
كسی كه زخم در غنچه كرد را بكشد

تو را كه گرمترین خاطرات دیروزی
تمام دلخوشی فصل سرد را بكشد

تو را شبیه غزل‌های عشق كرده وبعد
به نام شعله فقط رنگ زرد را بكشد

خطوط چهره‌ی یك آشنای زخم و سكوت
به شعر گفته‌ام این دفعه مرد را بكشد


(شعر ازخانم فاطمه نانیزاد)








     
         شعر امام خمینی (ره)                          






       پاسخ امام خامنه ای (دامت برکاته)         



من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم
همچو منصور خریدار سر دار شدم

غم دلدار فکنده است به جانم شرری
که بجان آمدم و شهره بازار شدم

در میخانه گشایید برویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می آلوده مددکار شدم

بگذارید که از بتکده یادی بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم


تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی ؟
تو طبیب همه‌ای از چه تو بیمار شدی ؟
 
تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان 
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
 
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر     
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
 
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی    
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
 
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست     
امت از گفته دربار تو هشیار شدی
 
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی    
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی
 
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شد





طبقه بندی: مذهبی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 خرداد 1390 توسط محسن طه



«فأحبب لغیرك ما تحب لنفسك و اكره له ما تكره لها ؛ آنچه كه براى خود دوست می‎داری، برای دیگران هم دوست بدار و آنچه براى خود نمى‏پسندى، براى دیگران هم مپسند. »

(نهج البلاغه، نامه/31 )

این حدیث رو همه تا به حال شنیدن



منظور این حدیث اینه که :

همیشه خودمون را جاى دیگران بگذاریم، و با مردم طورى رفتار كنیم، كه دوست داریم دیگران با ما همونطور رفتار كنند


به تعبیر دیگه که جامع تر از تعبیر بالاست اینه که :

همونطوری که میخوایم با خانوادمون رفتار بشه ، همونطور با خانواده بقیه رفتار کنیم




اگه تو ، کل زندگیمون این حدیث رو مد نظر داشته باشیم و بهش عمل کنیم خیلی از کارامون درست میشه

روی حرف من بیشتر به بچه مذهبی هاس

خودشون از رابطه بقیه افراد (مثلا توی دانشگاه یا جامعه) ایراد میگیرن و بعدش خودشون توی روابطشون (مثلا کار یا دانشگاه یا ...) ایراد هست که متأسفانه این رفتار به کرات در سطح جامعه یا دانشگاه ها دیده میشه.






طبقه بندی: مذهبی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 توسط محسن طه


وصیت کتبی :
      پس از شهادت فاطمه(س) ، امیرالمومنین علی(ع) نوشته‌ای را کنار بستر او یافت که در آن چنین نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحی
این وصیت فاطمه، دختر رسول خدا ، است. فاطمه شهادت می‌دهد که هیچ معبودی نیست جز الله و محمد بنده و پیامبر اوست، و نیز شهادت می‌دهد که بهشت حق است و دوزخ حق است و بی‌تردید روز قیامت خواهد آمد و خداوند هر کس را که در قبر است، زنده خواهد کرد. ای علی، من فاطمه، دختر محمد، هستم. خداوند مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت برای تو باشم. تو از هر کس بر من شایسته تری. خودت مرا غسل بده و حنوط کن و شبانه کفنم کن و خودت بر من نماز بگزار. مرا شبانه به خاک بسپار و کسی را خبر نکن. تو را به خدا می‌سپارم و بر فرزندانم تا روز قیامت سلام می‌رسانم.

و اما وصیت شفاهی :
وقتی که فاطمه(س) وفات خود را نزدیک دید، به امیرالمومنین علی(ع) عرض کرد: « علی جان، می‌خواهم وصیت کنم.»
امام فرمود:« هر چه می‌خواهی بگو، ای دختر رسول خدا.» و هر کس را که در اطاق بود، خارج کرد.
فاطمه(س) عرض کرد:« علی جان، تو از اول زندگی هیچ‌گاه به خاطر نداری که من دروغ گفته یا خیانت کرده یا با تو مخالفتی کرده باشم.»
امام علی فرمود:« پناه بر خدا، تو بالاتر و پرهیزکارتر و گرامی‌تری و از خدای تعالی ترسان‌تری از این که من تو را به جهت مخالفت توبیخ و سرزنش کنم. زهراجان، جدایی از تو بسیار بر من گران است ولی چاره‌ای نیست. به خدا قسم تو مصیبت رسول الله را برای من تجدید کردی. انا لله و انا الیه راجعون. وای که مرگ تو چه مصیبت دردناکی است! به خدا قسم مصیبت تو تسلیت‌پذیر نیست و مانند ندارد.»

در این هنگام این دو یار مهربان که در آستانه جدایی از یکدیگر بودند، گریستند.
سپس امیرالمومنین سر فاطمه را به سینه خود چسباند و فرمود:« فاطمه جان، وصیت کن. به هر چه بگویی، عمل خواهم کرد.»
فاطمه(س) عرضه داشت:« ای پسر عموی رسول خدا. خداوند ، تو را جزای خیر دهد، وصیت می‌کنم بعد از من با دختر خواهرم، امامه، ازدواج کنی زیرا به هرحال هر مردی باید زنی اختیار کند و امامه نسبت به فرزندان من مانند خود من مهربان است. دیگر اینکه اجازه ندهی هیچ یک از آنها که بر من ظلم کرده‌اند و حق مرا ربودند، در مراسم تغسیل و تدفین من حاضر شوند؛ چرا که آنها دشمن من و رسول خدا هستند. هرگز اجازه نده یک نفر از آنها بر من نماز گزارد؛ نه آنها و نه پیروان و همدستان‌شان. و نیمه شب که همه چشم‌ها به خواب رفت، مرا به خاک بسپار



طرح سوال :
مگر زهرا(س) کوثر نبود ...
مگر زهرا(س) دختر رسول الله نبود ...

چرا نیمه شب باید دفن شود!؟
چرا مخفیانه باید دفن شود!؟

کسی میدونه ... زهرا(س) فدای چه شد؟





طبقه بندی: مذهبی، 
برچسب ها: وصیت حضرت زهرا(س) به امام علی(ع)، دفن شبانه، دفن مخفیانه، وصیت،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 فروردین 1390 توسط محسن طه

ای كاش فدك این همه اسرار نداشت

ای كاش مدینه در و دیوار نداشت

فریاد دل محسن زهرا این بود

ای كاش در سوخته مسمار نداشت






متن نامه عمر به معاویه به نقل از کتاب «مثالب النواصب»: 


در سفارش [و نامه] فلانی به معاویه آمده است که:

پس به فاطمه گفتم: اگر [علی از خانه] خارج نشود، هیزم زیادی میآورم و این خانه را آتش میزنم و هر کس را در آن است، بیرون خواهم آورد؛ مگر این که علی بیعت را بپذیرد.

و به خالد گفتم: این افرادمان را بفرست تا هیزم فراوانی جمع کنند و آتش [نیز] بیاور. وقتی [خالد] آمد، گفتم:

ای فاطمه! من، آتش را روشن خواهم کرد.

پس [فاطمه] گفت: [آتش] بر تو باد ای دشمن خدا و دشمن رسولش و دشمن امیرالمؤمنین!

پس با دستم به تیرک عمودی درب کوفتم که آن را باز کنم، [تا خود و] همراهانم، وارد خانه شویم. پس او با دستش به درب ضربه زد تا مانع از باز کردن درب شود. پس [باز کردنِ درب] برایم سخت شد و با شلّاق به دستش زدم و با پا به درب لگد زدم و این در حالی بود که شکمش را به درب چسبانده بود.

[در این موقع] شنیدیم که فریادی عمیق کشید و گفت: ای پدر جان! با [فرزند] محبوب و دختر تو این چنین می‌کنند. آه، فضّه! مرا دریاب که جنینم کشته شد.

و شنیدیم [و متوجّه شدیم] که درد زایمان او را گرفته، در حالی که پشت به دیوار چسبانده بود. پس درب را هل دادم و وارد شدم و او با چهرهای که نورش چشمم را میزد، به سمت من آمد و من، از روی پارچه و روسریای که به سر داشت به صورتش چنان سیلی زدم که در نتیجه، گوشوارهاش پاره شد و بر زمین افتاد...



قضاوت با شما ...





طبقه بندی: مذهبی، 
برچسب ها: در سوخته، نامه عمر به معاویه، مثالب النواصب، سوزاندن در خانه حضرت زهرا،  
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به مولایمان امام مهدی (عج) است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ